تا به حال براتون پیش آمده که زمانی که فکر می کنی که در اوج خوشبختی و شادی هستی یک مسأله ی بسیار غیر منتظره تمام خوشتون را در یک چشم به هم زدن خورد و خاکشیر کنه؟
برای من تا دلتون بخواد پیش آمده که پوست کلفت شدم حتی می تونم بگم که یک عکس العمل طبیعی به خوشی هایم می دانم . شاید باید خدا را شکر کنم که کاری می کنه که به خوشی های دنیا دل نبدندم و بدونم تمام اینها یک روز تمام می شه و باقی و پایدار نیست.
گاهی اوقات دلم می خواهد فرار کنم به یک جای دور جایی که هیچ کس مرا نشناسد و فکرم را آزاد کنم برای همه ی تمام افکار به بند کشیده ی روزمره که برای من مرگ تمام لحظه هایم است . مرگ هر نفسم ...
دوست داشتم انقدر می نوشتم که بر روی تمام افکار مکتوبم خوابم می برد اما هیچگاه زندگی به من چنین مجالی نداد که تنها یک روز دور باشم از تمام انتظارات ریز و درشت...
دلم برای بچه گی ام تنگ شده آن زمانی که در آغوش مادربزرگم آرام می گرفتم تمام وجودم از گرمای تنش لبالب می شد و گوشهایم از داستانهایش و چشمانم از خواب لبریز...
یک سال دیگر گذشت نمی توانم بگویم دیگر که یک سال بزرگتر شدم یک سال پیرتر شدم دیگر حتی دلمشغولی ها و سرگرمی هایم هم به جوانان نزدیک نیست. بیشتر به سکوت معتاد شدم تا به هیجان.
هیچ کس نمی داند که در من چه می گذرد یک آتشفشان خاموش اما هنوز زنده ... منو دماوند با یکدیگر دیگران را غافل گیر خواهیم کرد.
مات و مبهوت مانده بودم . این شاید برای اولین بار بود که معنی یک مردم شناس را فهمیدم. تا قبل از این چیزهایی در رفتن به کار میدانی شنیده بودم اما هیچ وقت اهمیت و عمق آن را درک نکرده بودم تا اینکه در شبکه ی BBC فارسی یک مستند فوق العاده دیدم که مرا به اندازه ی یک ساعت میخ کوب خود کرد.
یک مردم شناس به نام بروس به دنبال قبیله ی سوری ها که در جایی در اتیوپی نزدیک مرز سودان ساکن هستند وارد منطقه ی زندگی آنها شد . او همراه با راهنمای خود ابتدا به پاسگاه آن ناحیه وارد شد اما سریع با رئیس قبیله که به آن " یابوتا" به معنی پادشاه میگفتند پیغام فرستاد که می خواهد با او دیدار کند . او توانست با پادشاه روابط خوبی برقرار کند که منجر به اجازه ی اقامت کریس در قبیله ی سوری ها داده شد. مردم قبیله از زن و مرد برهنه بودند خوی آرام و مهمان نوازی داشتند و کریس را با مهربانی در بین خود پذیرفتند.
هدف اصلی کریس مشاهده ی نبردی بود به نام " چوب زنی" که نوعی مبارزه برای جلب نظر زنان برای تصاحب آنها به شمار می رفت . این نبرد به این صورت بود که دو گروه از دو قبیله به صورت دو به دو به صورت خشونت آمیزی با چوب های بلند و نازکی که سر آن به شکل آلت مردانه بود حمله می کردند . هر چقدر بیشتر دوام می آوردند و سر و صورتشان خونی تر می شد بیشتر مورد توجه زنان قبیله قرار می گرفتند . در این نبرد قوانینی وجود داشت به طور مثال اگر کسی در حین نبرد به زمین می افتاد کسی حق نداشت به او ضربه ای وارد کند . در آخر هم یک نفر را که بر تمام حریفهایش پیروز شده بود به عنوان قهرمان معرفی می کردند و او می توانست با زیبا ترین دختر ازدواج کند.
اما هدف اصلی کریس این بود که در این مبارزه شرکت کند پس باید او هم یکی از افراد قبیله می شد تا اجازه ی شرکت پیدا می کرد. صبح اولی که او از خواب بیدار شد پس از اینکه حلیم و شیر خورد به او گفتند که اگر می خواهی جزوی از ما شوی باید خون بخوری او با اشتیاق فراوان این مطلب رت قبول کرد و به میان گاوها رفتند . گاو در بین سوری ها حیوان مقدسی به شمار می رود . رگ گردن یکی از آنها را سوراخ کردند و به اندازه ی یک کوزه ی متوسط از خون او را به کریس دادند تا بنوشد و به او گفتند که باید تا سرد نشده آن را بخورد والا می بندد و قابل خوردن نیست . چند جرعه از خون را نوشید و رو به دوربین احساسش رابیان کرد که مزه اش شور است و آنچنان هم چندش آور نیست . تا خواست آنرا زمین بگذارد به او گفتند که باید همه ی آن را بخوری . او بدون اینکه در رفتارش تغییری به وجود بیاورد ادامه ی خون را هم خورد اما به نظر این سخت ترین کار زندگی اش می آمد.
اما در مورد زنان قبیله ی سوری آنها به شیوه ی قبایل دیگر افریقا ختنه نمی شدند اما مسأله ی تکان دهنده ی دیگری وجود داشت و آن این بود که به رسم سنت های دیرین آنها پس از سن 15 سالگی باید لبهای خود را سوراخ می کردند و دو دندان جلوی پایین آنها کشیده می شد. سوراخ لب مرحله به مرحله بزرگ تر می شد تا بتوانند یک بشقاب در آن قرار دهند . این عمل باعث می شد که آنها به سختی بتوانند سخن بگویند. این یکی از شروط اجازه یافتن دختران برای ازدواج به شمار می رفت. جالب است که رسم شیر بها در بین این قبیله به نوعی مرسوم بود. به این ترتیب که به ازاء بزرگی بشقاب درون شکاف زن باید مرد به خانواده ی عروس گاو می داد . بزرگترین شکاف لب 60 گاو می ارزید. هنوز کسی دقیقا نمیداند که این رسم از کجا نشأت گرفته اما گروهی می گویند در زمان استعمار افریقا که کشورهای دیگر زنان این قبایل را برای بردگی می بردند آنها تصمیم گرفتند برای جلوگیری از بردن زنانشان آنها را اینگونه از نظر ظاهر عجیب کنند که برده داران از بردن آنها پشیمان شوند. اما در بین سوری ها هم زنان سنت شکنی پیدا شده اند که مانع سوراخ کردن لبانشان می شدند و در جواب به این سوال که اگر کسی نباشد که شما را به عقد خود در نیاورد چه می کنید میگفتند که مهم نیست بالاخره کسی پیدا می شود که به ما علاقه مند شود و بدون سوراخ لب به خانواده مان گاو بدهد.
کریس به واسطه ی اینکه جزوی از سوری ها شده بود می خواست در چوب زنی شرکت کند به همین دلیل شروع به تمرین مداوم کرد . اما بسیار کند بود و همینطور در ضربه زدن نوعی شفقت دیده می شد که در آن مبارزه جایز نبود. در آخرین روز تمرین و روز قبل از مسابقه ی چوب زنی رئیس قبیله به او گفت که اجازه نداره در چوب زنی شرکت کند چون نمی خواهد به او صدمه ای وارد شود. کریس هم مجبور به قبول شد.
روز مسابقه شد و او خدا را شکر کرد که به او اجازه ندادند که در آن مبارزه شرکت کند چون حتما جانش را از دست می داد. در بین این مبارزه مردان به سوی همسران خودشان می رفتند و با آنها نزدیکی می کردند و بر این اعتقاد بودند این کار به آنها انرژی می دهد و آنها بهتر از جوانان مجرد می جنگند.
کمی بعد صدای گلوله همه را از هم فراری داد و مانند گله ای از رمه که پراکنده می شوند . اینجا تنها نماد دنیای متمدن همین اسلحه است که به دست برخی از جوانان افتاده بود . علت شلیک این بود که وقتی یک نفر از سوری ها در بین مبارزه به نشانه ی تسلیم خودش را به زمین انداخته بود به او ضربه زده بودند که این خلاف مقررات است. اما جدا از آن افراد قبیله از بودن اسلحه دردست جوانان نا راضی بودند چون آن را وسیله ای می دانستند که باعث شده که جوانان احساس قدرت کنند و دست به هر عملی بزنند حتی چند بار اتفاق افتاده که آنها جلوی بزرگان قبیله قد الم کنند که این یک ننگ محسوب میشد.
کریس صبح فردا از قبیله ی سوری جدا شد تا به قبیله ای دیگر که به آدم خور بودن معروف بودند برود....
تا حالا دقت کردید که دم عید از بیشتر خانه ها صدای دعوا و فحش و گاهی هم بزن بزن میاد. این چند روزه از اول اسفند تا حالا توی ساختمانی که ما زندگی می کنیم از در و دیوار از این صداهایی که خدمتتان عرض کردم شنیده می شود ( از جمله همین جمعه که ما با صدای دالبی از مشاجرات زن شوهری دو همسایه ی سمت چپ و راستمان بیدار شدیم.) صدای شکستن , صدای زد و خورد و... اما چرا؟
هر کس یک استدلالی دارد یک نفر می گه واسه وضع بد اقتصادی است که دم عید این بحران بیشتر به نظر می رسه . اینکه هر کس دلش می خواهد هم چیز را نو بخرد وبپوشد. یک نفر دیگه از کار زیاد خانمها برای خانه تکانی حرف به میان میاره که این کار زیاد روی میزان صبر آنها تأثیر مستقیم می گذاره .
اما تا کی می خواهد این وضعیت ادامه پیدا کند . این عید با رسم و رسومات دست و پا گیرش هم از نظر اقتصادی و هم از نظر اجتماعی به چه دردی می خورد؟ یک نفر از دوستان می گفت دختر من علاقه ی بسیار زیادی به بابانوئل دارد و همیشه می گه که این سفره ی هفت سین چه زیبایی داره وقتی تا دم سال تحویل مامان در حال شستشو است و پدر در حال اضافه کار. نه اشتباه نکنید منظوراز میان بردن سنتهای ایرانی نیست این ارتباط بین افراد شاید برای یک بار در سال بسیار زیبا باشد اما با هر عید یک مسابقه بین مخصوصا بانوان صورت می گیرد که کدام قابلمه هایشان را بیشتر سابیدند و کدام یک وسایل جدید و دکور جدید به خانه اضافه کردند. مردان سرزمین ما هم که همیشه به خاطر اینکه نان آور خانه هستند و خود را مالک و ولی نعمت می دانند جایی برای دلجویی از همسران خود برای کار زیاد در خانه را جایز نمی دانند. امیدوارم روزی برسد که ما به راستی اعیاد باستانی خود را با دلخوشی و شادی جشن بگیریم .
و در آخر دعا می کنم که ساختمانهای ما دوام این همه دعوا را داشته باشد و تا عید ما را خانه خراب نکند.
نمی دانم چرا هر وقت حرف از حقوق زنان می شود بحث ها به بیراهه می رود و هم چیز طوری به هم آمیخته می شود که انگار همه از تمام این جدلها خسته می شوند بدون اینکه در آخر نتیجه ای بدست بیاید.
مشکلات زنان نه با حق طلاق درست می شود نه با ازدواج نکردن و دید منفی به این مقوله نه با بخشنامه نه با حرف . شاید کمی عجیب باشد اما به نظر می رسد پایه ریزی و نهادینه کردن حتی این مسأله که زن یک انسان آزاد است برای جامعه ی ما معضل بزرگی باشد. زن در تمام زندگی اش امتیاز می دهد تا امتیازهایی را به دست بیاورد. که این امتیازها حق اوست.
در بحث کلاس جامعه شناسی خانواده همانطور که از شناختی که از استاده مربوط به آن داشتیم بعید نمی دانستم که باز دوباره این مسأله ی بیچاره ی زنان دوباره مظلوم در گوشه ای بماند و مانند همیشه افراد به طرح مسائل شخصی و موردی یا برداشت دینی و اسلامی بپردازند. این همیشه سرانجام یک جمله ی اشتباه است . " حق طلاق را گرفتید ؟"
من به این مسأله اعتراض دارم . اگر بسیاری از دوستانم در مورد ازدواج و همسرگزینی و مسائل مربوط به آن ابراز نظر می کنند باید به یاد داشته باشند که ما با طرح بسیاری از موارد نه تنها زندگی خود بلکه آیندگانمان را نیز تحت الشعاع قرار می دهیم. زمانی که هیچکدام از طرفین که شامل همسران و دوستان و ... می شود هنوز بدون بینش صحیح از خود وارد زندگی می شوند . زمانی که در بسیاری از شهرها و مناطق ایران همچنان دختران ما اجازه ی انتخاب همسران خود را ندارند و با فروض کاملا سنتی پای سفره ی عقد می نشینند همانانی که در خانه ی پدری خود نیز حقوق انسان بودن و تحصیل نداشتند حق طلاق چه معنی می تواند داشته باشد؟ حالا حق کار خانمها در معدن پیشکش...
ببیند چه قدر به بیراهه رفتیم تا آنجا که یادمان رفت آگاهی از خود و پذیرفتن نقش همسری نه با حق طلاق و نه با هیچ قانون کوبنده ی دیگری کار ساز نخواهد بود. در جامعه ی ما بسیاری از زنان حق ازدواج نکردن را هم ندارند آنها محکومند به اینکه به واسطه ی رسیدن به سن ازدواج در معرض انتخاب قرار می گیرند طلاق که جای خود دارد.
البته از بسیاری بیش از این هم نمی توان انتظار داشت زمانی که برای انتخاب پروژه ی درس روش تحقیق بیشتر از موضوعات روابط دختر و پسر حرف به میان می آید هر کس فکر می کند این جماعت زنان حسرت وصلت را دارند.
به هر حال همیشه به این حرف ایمان دارم که آگاهی و آموزش و اطلاع رسانی و ساختن بینش صحیح تنها راهکار است و برای صدور حکمی که اجازه ی آزادی عمل را به ما می دهد باید ما خود این موضوع را بدانیم که برای تمام حقوقمان باید بجنگیم اما نه جنگی که اثرات آن تنها دامن زندگیمان را بگیرد و در آخر از این حسرت بخوریم که چرا جنگیدیم . استراتژی یک زندگی فقط با شعار دادن درست نمی شود . ما زنان باید حق طلاق را داشته باشیم چون می توانیم ثابت کنیم که قدرت انتخاب آزاد داشته ایم به شناخت خود پرداخته ایم و آگاهی را حق خود و همسرمان و تمام انسانها می دانیم.
صورتت چی شده ؟ تصادف کردم.
کجا ؟ کی ؟ نزدیک خونه . ده روز پیش . پس چرا هنوز صورتت داغونه ؟ دندوناتم که شکسته چند تا ؟ دو تا . دو تا ؟ دیه ات را بگیر . نه نمیشه آخه نامرد فرار کرد. ای بابا چه شانسی . دیگه حوصله ندارم ول کنید دیگه بابا.
چی می تونست بگه . دردش را به کی بگه ؟ به کی بگه که فردا پس فردا باید بره دادگاه؟ آن هم برای چی برای یک عالمه شکایت و شکایت کشی از برادراش آنها از خودش و تازه طرف دیگر از همه ی آنها. آیا آنها می توانند بفهمند که او چی کشیده. دردی سخت تمام بدنش را فرا گرفت . می خواست از درد به خود بپیچد که متوجه نگاه همکارانش شد. توی بانک هیچ کس از معرض دید دیگران در امان نیست. یاد آن روز رهایش نمی کرد . صبح مانند هر روز آماده شد چادرش را مرتب کرد و از در خانه رفت بیرون . دو تا میدان آن طرف تر از خانه باهاش قرار گذاشته بود. خیلی تأکید داشت که بیاد و با خانواده اش صحبت کند اما او هر بار بهانه ای میاورد . می دانست این بار هم مانند همیشه با مخالفت شدید برادرانش و توهین به آنها همراه است. تمام دوران تحصیل تا زمانی که کارشناسی ارشد را به پایان برساند برای هر موردی یک جنگ و دعوایی وجود داشت. خیابانها را طی کرد تا به محل قرار رسید . سلام و احوالپرسی و بعد گوشه ای نشستند تا صحبت کنند. تقریبا نیم ساعتی از حرف زدنشون نگذشته بود که یک باره جهان تیره و تار شد. دستی از پشت او را کشید به زمین کوفت کمی طول کشید که بفهمد این کدام بلاست که از هر طرف به سرش خراب شده . چادرش را می کشیدند و با لگد می زدن. مشتی حواله ی صورتش شد که بلافاصله دو تا دندانش راشکاند. بی رمق گوشه ای افتاد تازه فهمید که این وحشی ها برادرانش هستند. او با چشمان نیمه باز دید که چگونه به آن پسر حمله بردند . دوتاشون دست و پایش را گرفتند و دو نفر دیگر فقط می زدند. او فریاد می زد که چکارش دارید آخه اون پسر که گناهی ندارد. مردم دورشون جمع شده بودند اما هیچ کس قدم از قدم بر نمی داشت. در آخر برق تیزی چاقویی را دید که پدیدار شد. شاهرگ گردن و دست پسر را نشانه گرفت و برید . نیروی انتظامی بالاخره رسید پسر را از زیر دست آنها نجات داد و به بیمارستان فرستاد اما قبل از اینکه برادرانش را بازداشت کند آنها از خواهرشان شکایت کردند و او را برای چهار روز به بازداشتگاه وزرا فرستادند و بعد از آن هم به پزشکی قانونی . بعد آزادش کردند توی این چند روز که یک عمر برایش گذشت هیچ خبری از حال پسر نداشت. اما وقتی آزاد شد فهمید که او نجات پیدا کرده. از برادرانش شکایت کرد و درخواست دیه ی دندانهایش و اعاده ی حیثیت کرد. خانواده ی پسر هم از طرف دیگر شکایت کردند.
نه اشتباه نکنید این داستان نه زاییده ی تخیلات من است نه در یک دهات دور افتاده درجنوب اتفاق افتاده است و نه برای دو نفر آدم بیسواد . این اتفاقی است که برای یکی از شاگردان مادرم افتاده . انقدر این حادثه برایمان تکان دهنده بود که ما را میخکوب کرده بود مادرم که شاگردانش ارزشی همچون فرزندانش را دارد کم مانده بود از حال برود . این زندگی را چه کسی می تواند دوباره بازسازی کند؟ چه کسی این کابوس را از ذهن این دو جوان می تواند پاک کند؟ چه قانونی به آنها اجازه داده که کسی را اینگونه خواهر خودشان را بی آبرو کنند؟ خدایا ... چه دردی ...
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که او یک ریز و پی درپی دم گرم و چموشش را بفشارد درون آن بی هیچ فریای
و خواب خفتگاه خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را
دکتر علی شریعتی
بعد از امتحانات برزخ دانشجویان هم شروع می شود تا ببینند که کدام درس را می افتند و کدام یک را ناپلئونی پاس می کنند. از همه بدتر این دوگانگی صبحهای بعد از ایام امتحانات است که آدم همش فکر می کند که الان باید برود و فلان درس را بخواند و تازه بعد از مدتی دوزاری می افتد که دیگه از دست درس خواندهای شبانه روزی راحت شدی اما دوباره دلشوره ی تلخ جواب آن همه شب زنده داری ها را از چشمانت دور می کند .
این رشته ی پژوهشگری هم که شده واسه ما یک عنوان بسیار دهن پر کن. انقدر در طول این 4 ترم به پژوهشهای فراوانی به اتفاق دوستان دست زدیم که نمی دانم نتایج آن را در کدام ماهنامه چاپ کنیم.
انقدر استادان و دست اندر کاران دانشگاه هم دوشادوش ما به مسئله ی آموزش و پژوهش پرداخته اند که حسابی شرمنده شان شدیم تصمیم گرفتیم این چند سمیناری که از ما برای تقدیر دعوت کرده اند حتما از آنها به عنوان انگیزه بخش مطالعاتمان تشکر بالابلندی را ترتیب دهیم.
از طرف دیگر چه کنیم که در سال نوآوری هستیم و بستر بیشتر از قبل مناسب پیشرفتهای ماست . واقعا ناشکری است که درس های پیش پا افتاده ی کارشناسی را با نمره های حتی متوسط پاس کنیم در این سال مقدس همه باید نمره ی ممتاز بگیرند.
واقعا این رسالت دانشجوی پژوهشگری را به خوبی به سرانجام رساندیم و مدیون همه ی کسانی هستیم که پشتیبانمان بودند و دانشجویان ایرانی را سرآمدان تمام دانشجویان دنیا می دانند. اگر در هیچ جای دنیا از نظر علمی جایی نداریم به خاطر سوگیری های ابرقدرتهاست و دستان پنهانی که نمی خواهند ملت ایران دانشمندان جوان خود به عرصه ی جهانی معرفی کند.(حسود هرگز نیاسود)
اما ما همچنان می کوشیم نشانه اش هم شبهای امتحانی است که سخت کوشانه به تعلم علم می پردازیم و بعد از آن هم به دنبال نتایج زحمات خود هستیم و از این دفتر استاد به آن یکی می دویم و حق تلاشهای خود را می خواهیم آخر ما ملت حقیقت جو و سخت کوشی هستیم که بدون شک با رشادت های زیاد زبانی دل استادان مهربان خود را همسو با خود می کنیم.
مطلب ازدواج به سبک ایرانی را که یادتان هست دختر شماره 1 بالاخره روانه ی راه زندگی شد آن هم با یک بله بری همراه با علامت سوأل که مرا سخت براشفت.
این چند وقت دارم به مسئله ی ازدواج بیش از پیش فکر می کنم . انقدر که فکر می کنم زمانی که خودم داشتم انتخاب می کردم که شریک زندگیم را همراه خود کنم به آن نمی پرداختم . گاهی انتخابهای دختران ایرانی برای همسرانشان مرا سخت به تعجب وا می دارد. اینکه یک دختر جوان می پسندد که در جلسات خواستگاری به او بگویند که چگونه لباس بپوشد کجا برود یا نرود و یا اینکه دانشگاه را مکانی برای خراب کردن فکر دختران معصوم می دانند و اجازه ی تحصیل به آنها را نمی دهند . در آخر هم همه از غیرت و مردانگی داماد خشنود می شوند که بالاخره شخص سالمی که مثل این پسرهای سوسول خیابان نیست گرفته است.
حتی از کسی شنیدم که می گفت : دلم برای خدا می سوزه که گفته حجابتون را رعایت کنید و ما تا زمانی که یک مرد به ما امر نکند که این را بپوش و موهاتو بپوشان قبول نمی کنیم اما بلا فاصله بعد از دستور همسر زود با رقبت زیاد آن را می پذیریم آن هم با این توجیه که او مرا دوست دارد. شخص دیگری هم درجواب می گوید : خدا مردها را وسیله قرار داده که ما آگاه بشویم.
من نمی دانم که یک همسر دائم الخمرشکاک را چه کسی می خواهد درست کند. چون حتما از توان یک زن خارج است که بتواند یک مرد را درست کند.
این فکرهای پوسیده ی ایستا کی می خواهد از رسم و رسومات ما خط بخورد ؟
زنی بیست و چند را می شناسم که پس از باردار شدن و به دنیا آوردن فرزند دومش همسرش از خوابیدن در اتاقی که او هست امتناع می کند و فقط به قول خودش زمانی که با او کار دارد.... به سراغش می آید و بعد دوباره می رود. وقتی هم که با اعتراض زن روبرو می شود عنوان می کند که مرد بسیار خوبی است که سر کار می رود و پی خوش گذرانی نیست.
دوباره سرم داغ شد . دلم می خواهد بدانم که لذت از زندگی یعنی چه در قاموس این زنان؟ بازتولید این فرهنگ تا کجا ادامه دارد ؟ اگر نتوانیم به فرزندان خود به نزدیکان خود بفهمانیم که خداوند قدرت فکر کردن را برای همه گذاشته و شما حتی در دوران سخت ترین شرایط و حتی در درون زندانی که دیگران برایتان ساخته اند هم می توانید از آن بهره ببرید و زندگی را حتی در ذهنتان بسازید بدون اینکه کسی بتواند در معماری آن دخالت کند پس دیگر چه چیز برایمان می ماند؟
با وجود مشغله ی زیاد برای امتحانات نتوانستم مشغله ی دیگری که مرا کاملا درگیر کرده را نادیده بگیرم به همین خاطر فکر کردم چون همیشه نوشتن آرومم می کند این بار هم به آن پناه ببرم. روز یکشنبه به من خبر د ادند که در پی تماسهای مکرر خواستگاران برای دو تا از دختران افراد نزدیک فامیل مجبور به قبول مراسم خواستگاری شدند . و تصادفا این دو خواستگاری در یک روز و یک زمان انجام شد اما جالبی آن تفاوت چشمگیر زمین تا آسمان این دو مراسم بود . من به اختصار یکی از این خانواده ها را 1 و دیگری را 2 نامگذاری می کنم که بعدا برایم دردسر نشود. خوب حالا بپردازیم به تفاوتهای خانواده ی 1 و2 و مراسم آنها. (سعی شده که به این اتفاقات با دید ارزشی نگاه نشود و یک نگرش تطبیقی به دو نوع خانواده ارائه شود)
مشخصات خانواده ی 1:
سن دختر شماره 1: در آستانه 17 – تحصیلات: دانش آموز کلاس سوم دبیرستان رشته ریاضی- تعداد اعضا خانواده 5 (دو دختر ویک پسر و والدین ) – محل زندگی : جنوب شرق تهران - تحصیلات والدین : زیر دیپلم - وضعیت اقتصادی : متوسط – شغل پدر آزاد – شغل مادر: خانه دار – فاصله سنی عروس و داماد 10 سال - تحصیلات داماد: دیپلم
مراسم خواستگاری خانواده 1: ابتدا باید این را بگویم که خواستگاران محترم از فامیل بودند و از 13 سالگی دخترخانم خواهان وصلت . آقای داماد با اینکه خیلی جاهها خواستگاری رفته بود اما خانواده ای به دلشان نشسته بود توی مراسم به خاطر آشنا بودن دو خانواده سریع داماد به خواهرش ندا را داد که من از این خانواده خوشم آمده و می خواهم با دختر خانم صحبت کنم . آنها به مدت 15 دقیقه با هم صحبت کردن و بعد از آن خداحافظی کردند و زحمت را کم کردند . در کمال ناباوری دختر خانم کم سن و سال ما بله را گفت . در گفتگوی کوتاهشان پسر به او گفته بود که دلم میخواهد موهات تو باشه بیرون آرایش نکنی مانتو تا زانو . می خواهی درس بخوانی بخوان. من تا حالا نماز روزه ی قرضی ندارم و من برایم مهم است که شما هم همینطور باشی . همین .
مشخصات خانواده 2:
سن دختر شماره 2: درآستانه 21 – تحصیلات : سال دوم رشته موسیقی – تعداد اعضا خانواده : 5 (دو دختر ویک پسر و والدین) – محل زندگی : شمال غرب تهران - تحصیلات مادر : دانشجوی فوق لیسانس – تحصیلات پدر : لیسانس – وضعیت اقتصادی : خوب – شغل مادر : دبیر – شغل پدر : مدیر – فاصله سنی دختر وپسر : 9 سال تحصیلات پسر : فارغ التحصیل رشته ی عکاسی
مراسم خواستگاری 2 : بنا به اینکه خانواده ی پسر اعتقاد به این داشتند که ابتدا بهتر است که اولین دیدار بهتر است به شیوه ی سنتی نباشد تا دو طرف راحتر باشند مکان آشنایی در هتل استقلال در نظر گرفته شد . البته دختر خانم به دلیل اصرار شدید مادر به دلیل تماس های مکرر خانواده پسر حاضر به آمدن شد به این شرط که هر چه که باشد جواب او نه است و دنباله دار نشود و فقط برای احترام این دیدار صورت بگیرد. در آخر مراسم جوابش همچنان منفی بود نه به خاطر اینکه پسر مشکلی داشت به دلیل اینکه به نظر دختر خانم فوق العاده زود بود که او ازدواج کند و او برنامه های زیادی برای آینده دارد و ازدواج مخل آزادی های او می شود . و به این ترتیب پرونده مختومه شد.
در انتها : از آن روز تا به الان دارم فکر می کنم که دختر شماره ی 1 که تا به حال تنها از خانه بیرون نرفته و هیچ تجربه ی اجتماعی را هم به تنهایی نداشته و دنیای رنگین بیرون برای او مفهومی ندارد چگونه در یک ربع توانست طرف مقابل را بشناسد . جالب این که اطرافیانش این گونه بیان می کنند که چون دختر سنش کم است و اختلاف سنی او با داماد زیاد است می تواند او را به خوبی تربیت کند؟؟..... از سوی دیگر من به این عقیده هستم که در خانواده های سنتی بعد از سن بلوغ از سوی خانواده فرزندان خوراک فکری دریافت نمی کنند به همین خاطر با ازدواج زود سعی بر این دارند که به دنیای بیرون زودتر پا بگذارند. از سوی دیگر محدودیتها ی اقتصادی هم مزید علت می شود که ازدواجها زودتر انجام شود همچنین الگوهای رفتاری برای دختران در خانواده های سنتی کاملا باز تولید میشود و نسل به نسل جلو می رود تا آنها هم به همین حالت دختران خود را برای زندگی آینده آماده کنند.
دختر شماره ی 2 به دلیل وجود آزادی های بیشتر جذابیتی در ازدواج نمی بیند او ازدواج را یک پیمان دست وپا گیر با بایدها نباید های گوناگون و روابط جدید میداند . از سوی دیگر در خانواده های فرهیخته و امروز تمام امکانات برای ادامه ی آمال دختران فراهم می شود تا آنها بدون اینکه به کسی به عنوان رهایی بخش نگاه کنند به زندگی خود بدون در نظر گرفتن اجبارها ادامه دهند از سوی دیگر مادران شاغل و تحصیل کرده هم میل دارندکه در بستر خانوادگی خود پویایی را در بین فرزندان خود ترویج دهند تا با دیدی کاملا باز بتوانند در همه ی عرصه ها دست به انتخاب مناسب بزنند . همچنین خانواده های امروزی اجباری برای آشنایی دختر و پسر در مراسم های سنتی ندارند و آن را نوعی رسم خسته کننده و بی ثمر در نظر می گیرند.
دستانم می لرزید نمی دونستم دقیقا چکار دارم می کنم از چی دارم عکس می گیرم اصلا چرا باید به یک موضوع بپردازم همینطور با ماشین تو خیابون می چرخیدیم که یک سوژه ی خوب پیدا کنم وقتی حالا فکر می کنم می بینم حق داشتم که سر در گم بودم چون بعد از اینکه بقیه ی همکلاسی هایم کارهاشون را نشون دادند دیدم فرقی هم نمی کرد چقدر زحمت بکشی از تو حیاط خونه عکس بندازی یا بری چهار طرف تهران دنبال شکار لحظه ها این اولین باری نبود که از یک درس نا امید می شدم اما انسان شناسی فرهنگی چیز دیگری بود منی که از آن اول حرف از نمره را بی معنی می دانستم و فکر می کردم بسیاری از استادان محترم به این می پردازند که چقدر دانشجو علاقه مند است حالا خود اسیر دلواپسی نمره ام.
کنار میز استادی که فکر می کردم دوستان او دانشجویانش است ایستاده بودم با خود گفتم که تمام استادان این را درک کردند که وقتی کسی عزیزی را از دست میدهد با او همدردی کنند . من هم سعی نکردم که در آن یک هفته که دایی عزیزم را از دست داده بودم از آب گلالود ماهی بگیرم حتی دو روز بعد از آن حادثه ی ناگوار کنفرانس نسبتا خوبی را برای یکی از دروسم ارائه دادم . اما وقتی که این موضوع را با استاد درس مربوطه مطرح کردم در کمال نا باوری ایشان از من سن متوفی را پرسید و من با غمی عظیم از بازگو کردنش در کمال ناباوری شنیدم که اشکال ندارد پیر بود و دوباره پیر بود دیگه ....
و من همچنان در خیابانها به دنبال سوژه برای عکسهایم می گشتم که نخواهم این بار برای مهلت گرفتن این را هم بگویم که استاد پدربزرگم نیز مرحوم شد و ببینم که باز او مرا شگفت زده کند . فکر کنم که رسم اسکیموها در بعضی جاهای ایران وجود دارد که افراد پیر را در برفها رها می کردند که بمیرد و غذای درندگان شود.
خیابان پشت خیابان می رفتم و به شهری که از آن متنفر بودم نگاه می کردم به آدمها به درختان که سبزی را از یاد برده اند ."آهای مردم یکی به من سوژه بدهد" اما هیچ جوابی از کسی نیامد اشک در چشمانم حلقه زد . خدایا این ساختمانها هم مرا آزار میدهد . پس از ساختمانها عکس گرفتم . خدایا دلم یه جای آروم و خلوت میخواهد پس از مسجدها عکس گرفتم . خدایا ازت هیچی نمی خوام جز معرفت اونو کجای این شهر پیدا کنم و تصویرش را توی ذهنم حک کنم؟ این بار اما از خدا جوابی به من نرسید .
قبل از این ها هم من می نوشتم . قبل از اینها هم من تایپ می کردم . قبل از اینها هم من نقد می کردم هیچگاه کسی مرا وادار به این کارها نکرده بود اما حالا دیگر رنگ و بوی دیگری برایم دارد . ...
پسر کوچولو یواشکی از کنار پنجره بیرون حیاط را نگاه کرد . قلبش تند تند می زد مادرش تازه از در خونه رفته بود بیرون او هم به این فکر افتاد این بهترین فرصت است که بیارمش تو خونه میارمش ویه گوشه ای قایمش می کنم کی می فهمه ؟ اصلا من بهش قول دادم که بیارمش تو خونمون حیف نیست اون بیرون دور از من باشه ؟ چرا هیچکس نمی فهمه که من چقدر دوستش دارم الان هم داره از دوری من حتما گریه می کنه سریع از اتاق اومد بیرون و رفت طرفش . او هم تا پسر را دید یک رقصی کرد و با حالتی ناراحت به گوشه ای رفت تا کمی ناز کند. پسرک کنارش نشست و گفت : چرا قهر می کنی وایساده بودم مامانم بره . می دونی که به خاطر تو تا حالا چقدر دعوام کرده . حالا بیا پیشم تا نیمده ببرمت تو خونه پیش خودم دیگه نمی گذارم ازم دور بشی . روز و شب نگرانم که نکنه کسی بهت صدمه بزنه. بیا دیگه....
ماهی کوچولو بالاخره ناز کردن و کنار گذاشت چرخی زد و اومد کنار دستان پسرک . قلب هردوشون تند تند می زد . ماهی با اشتیاق بین دستان پسرک جا گرفت . پسر کوچولو هم با احتیاط دستش را آروم از توی حوض آورد بیرون نگاهش به ماهی بود . چقدر خوشگلی تا حالا انقدر از نزدیک ندیده بودمت. آروم آروم آب از بین دستهای پسرک داشت به زمین می ریخت چند قدم دیگر مانده بود به در اتاق که آخرین قطرات آب هم از بین انگشتانش به زمین ریخت و پسرک برای اولین بار بدن ماهی را بدون واسطه ی آب لمس کرد. ناگهان ورق برگشت احساس بدی به وجود پسرک را گرفت حقیقت وجود ماهی سرد بود بی اختیار با ترسی که تمام وجودش را در بر گرفته بود دستانش سست شد و از هم باز شد و ماهی در ناباوری خود چهره ی جدیدی از پسرک رادید که برایش تازگی داشت . ماهی روی زمین افتاد و در آن زمان دور شدن دوستی را دید که هر روز با اشتیاق به دیدنش می آمد.
پسرک ترسان در را پشت سرش بست و زیر رختخوابها قایم شد بعد از مدتی دوباره به پشت پنجره برگشت ماهی خود را به زمین می کوبید و از درد به خود می پیچید در همان زمان آرزو کرد که ای کاش می مردم و رفتنش را نمی دیدم ناگهان کلاغ سیاهی بدن قرمز و زیبای ماهی را به منقارگرفت و رفت....